داستان کتاب
نگاه کلی به کتاب
در ادبیات مدیریت و رهبری، کمتر مفهومی را میتوان یافت که در چند دهه گذشته به اندازه «هوش هیجانی» از یک اصطلاح نسبتاً تخصصی به یکی از واژگان پرکاربرد زبان مدیریت تبدیل شده باشد. امروز تقریباً همه از اهمیت همدلی، خودآگاهی، ارتباط مؤثر، مدیریت هیجانها و توانایی ایجاد اعتماد در محیط کار سخن میگویند. مسئله اما از جایی آغاز میشود که بخواهیم این مفاهیم را از سطح توصیههای آشنا و گاه کلیشهای به رفتار واقعی تبدیل کنیم. دانستن اینکه یک رهبر باید شنونده خوبی باشد، با دانستن اینکه در یک گفتوگوی دشوار دقیقاً چگونه باید شنید، واکنش نشان داد، بازخورد داد یا از واکنش هیجانی خود جلوگیری کرد، یکسان نیست. این روزها میدانیم که شیوه رفتارهای سنتی رهبری بر پایه دستور، کنترل مقتدرانه و نگاه محض به ارقام مالی دیگر پاسخگوی نیازهای سازمانهای پیشرو نیست و نیروی کار امروز نه فقط به دنبال امنیت شغلی، بلکه در پی معنا، احساس تعلق، همدلی و محیطی است که رشد فردی و روانی او را تضمین کند؛ اما اینرا هم میدانیم که گرچه در چنین بستری، توانایی رهبر در درک احساسات خود، مدیریت هیجانات در موقعیتهای پرفشار، و برقراری ارتباط مؤثر و همدلانه با اعضای تیم، به مزیتی رقابتی و حیاتی تبدیل شده، اما اجرای آن اصلا ساده نیست.
کتاب «از خود تا سازمان» نوشته کریستوفر دی. کانرز دقیقاً در همین فاصله حرکت میکند: فاصله میان «دانستن» و «عمل کردن». این کتاب رویکردی کاربردی به رابطه میان هوش هیجانی، رهبری و فرهنگ سازمانی ارائه میدهد. در حقیقت کانرز با کتابش به این پرسش کاربردی پاسخ میدهد: «اگر احساسات، خودآگاهی و روابط انسانی واقعاً بر کیفیت رهبری اثر میگذارند، یک رهبر چگونه میتواند این تواناییها را در خود پرورش دهد و آنها را به بخشی از شیوه کار یک سازمان تبدیل کند»؟
کمی عمیقتر نگاه کنیم
فصل نخست، با عنوان «رهبران پرآوازه»، با نمونههایی از زندگی و شیوه فعالیت چند چهره مطرح مانند سارا بلیکلی، تایلر پری، بِرَد استیونز و پایال کاداکیا آغاز میشود. انتخاب این افراد نشان میدهد که نویسنده قصد ندارد رهبری را به یک تیپ شخصیتی یا یک صنعت خاص محدود کند. این چهار رهبر، افرادی شناخته شده و محترم در حوزههای کارآفرینی، صنعت سرگرمی، ورزش و کسبوکار آمریکا هستند و مرور شیوههای رهبری ایشان کمک میکند خواننده پیش از ورود به چارچوب مفهومی کتاب، با جلوههای مختلف رهبری مبتنی بر ارتباط انسانی روبهرو شود. فصل با مجموعهای از نکات جمعبندی میشود و خواننده میبیند ناخودآگاه، تجربه و مفهوم هوش هیجانی، در کنار یکدیگر در ذهن او جاگرفتهاند.
فصل دوم هسته مفهومی کتاب است. در اینجا پنج ستون اصلی رهبری با هوش هیجانی، یعنی «خودآگاهی، خودمدیریتی، انگیزه، همدلی و مهارت اجتماعی» بررسی میشوند. این بخش صرفاً به تعریف اصطلاحات بسنده نمیکند؛ کتاب برای هر حوزه، خواننده را به ارزیابی و تأمل درباره رفتار خودش نزدیک میکند و خواننده نیز برای هر اصل، چند تمرین و ارزیابی مندرج در کتاب را انجام میدهد تا مفاهیم را کاملا نهادینه و درک کند. به همین خاطر شاید بتوان گفت، فصل دوم بیش از آنکه فهرستی از ویژگیهای یک «رهبر خوب» باشد، دورهای کوتاه اما کارآمد از خودشناسی است.
در فصل سوم، کتاب از شناخت قابلیتهای درونی به مسئله «سبک» میرسد. ابتدا شش سبک رهبری، یعنی سبکهای «چشماندازنگر، مربیگرانه، پیوندجویانه، دموکراتیک، پیشتازانه و آمرانه» بررسی میشوند. اینجا یکی از نکات قابل توجه کتاب آشکار میشود: اینکه کانرز نمیکوشد یک سبک واحد را بهعنوان بهترین سبک معرفی کند؛ مسئله او این است که رهبر بتواند موقعیت، افراد و نیازهای تیم را بشناسد و بداند چه زمانی کدام شیوه رهبری مناسبتر است. این نگاه، رهبری را از یک «شخصیت ثابت» به مجموعهای از رفتارهای قابل تنظیم نزدیک میکند. کتاب مثل فصول قبل، در این بخش هم دارای تمرینهای عملی است که بسیار کارگشا هستند.
فصل چهارم عنوانی دارد که جهت عملی کتاب را بهخوبی نشان میدهد: «تبدیلشدن به رهبری با هوش هیجانی بالا». از اینجاست که کانرز شیوه تغییر کردن را به مدیر میآموزد. پس از شناخت مفاهیم و سبکها، اکنون مسئله تغییر شخصی است. بخشهای «قدمهای اولیه»، «تحول آفرینی» و «مقاومت در برابر پسرفت رفتاری» نشان میدهند که نویسنده تغییر را یک تصمیم لحظهای نمیداند؛ بلکه آن را فرایندی میبیند که آغاز میشود، دشواریهایی دارد و خطر بازگشت به عادتهای قبلی را هم همراه دارد. برای همین است که این بخش با چند سوال کلیدی از خود، و انجام چند تمرین آغاز میشود تا خواننده بداند آیا عزمش برای ارتقای هوش هیجانی و تبدیل شدن به رهبرِ فکریِ برجسته جزم است یا نه. این بخش به خواننده میفهماند که هوش هیجانی چیزی نیست که صرفاً دربارهاش بدانیم؛ باید آن را تمرین کنیم و ارزش کتاب هم در همین است: پا به پا با شما حرکت میکند و برای هر تمرین همراه شماست.
فصل پنجم دامنه بحث را از فرد به سازمان گسترش میدهد. در این صفحات کتاب موضوع دیگر فقط این نیست که مدیر چگونه خودش را مدیریت میکند، بلکه این است که چگونه میتوان محیطی ساخت که در آن ویژگیهای مورد بحث کتاب به بخشی از فرهنگ سازمان تبدیل شوند. «فرهنگ»، «واقعیت در برابر چشمانداز»، «از چشمانداز به واقعیت» و «موانع»، محورهای اصلی تشکیلدهنده این فصلاند. کانرز به ما یاد میدهد این تغییر مقیاس اهمیت زیادی دارد؛ زیرا اگر هوش هیجانی صرفاً به مهارت فردی مدیر تقلیل پیدا کند، ممکن است در برابر ساختارها، رویهها و فرهنگ سازمانی دوام نیاورد.
یک نکته جالب دیگر در این بخش، تاکید کانرز بر این موضوع است که نباید در نحوه و سبک رهبری نامنعطف بود. او میگوید: نگذارید خودتان تبدیل به مانع شوید. خویشتننگری کنید و یادتان باشد همهچیز از نحوه تعامل و ارتباطتان با دیگران آغاز میشود. اگر بخواهید تغییر را با موفقیت پیش ببرید نیاز به انگیزه، مهارت اجتماعی، همدلی و خودآگاهی دارید و تنها اینگونه است که افراد از جان و دل برایتان مایه میگذارند.
سرانجام، فصل ششم با عنوان «حفظ تغییرات»، به مسئلهای میپردازد که در بسیاری از کتابهای خودیاری و مدیریت کمتر جدی گرفته میشود: چگونه تغییر ایجاد شده را پایدار کنیم؟ «پیگیری»، «فرایند» و «سازگاری»، سه محور این بخشاند که باز همانند تمام فصول دیگر، همراه میشوند با تمرینهای عملی برای درک و تجربه بهتر ارتقای هوش هیجانی.
و در پایان این فصل است که شما متوجه میشوید منطق کلی کتاب در همین نقطه کامل شده: شناخت خود، انتخاب و توسعه رفتار، تأثیرگذاری بر دیگران، شکلدهی به فرهنگ و سپس حفظ تغییرات.
در مجموع، بزرگترین نقطه قوت کتاب را باید در نسبت میان سادگی و کاربردپذیری آن دانست. کانرز آگاهانه از سنگینکردن متن با بحثهای نظری پرهیز میکند و بیشتر به این میاندیشد که خواننده پس از بستن کتاب چه کاری میتواند انجام دهد. قوت دوم، معماری تدریجی آن است. نویسنده از خودشناسی به سبک رهبری، از سبک به تغییر فردی، از تغییر فردی به سازمان و از ایجاد تغییر به حفظ آن میرسد. در نتیجه، هوش هیجانی به یک فهرست پراکنده از صفات خوب تبدیل نمیشود؛ بلکه در قالب مسیری برای توسعه رهبری عرضه میشود.
در حقیقت کتاب به خواننده نشان میدهد هوش هیجانی مفهومی نیست که با یک بار فهمیدن، آموخته شود. بسیاری از آدمها دقیقاً میدانند که باید آرامتر باشند، بهتر گوش کنند، بازخورد بپذیرند یا با همکاران خود همدلانهتر رفتار کنند؛ مسئله این است که در لحظهای که فشار، خشم، ترس، غرور یا ناامیدی وارد میدان میشود، دانستن چه اندازه به رفتار تبدیل میشود. کتاب کانرز برای رفع همین شکاف مداخله میکند.
کتاب برای چه کسانی مناسب است؟
کتاب از خود تا سازمان بیش از همه برای کسانی مناسب است که در فاصله میان «مدیر بودن» و «رهبر شدن» قرار گرفتهاند؛ مدیران میانی، سرپرستان تیمها، صاحبان کسبوکارهای کوچک و متوسط، مدیران منابع انسانی و افرادی که بهتازگی مسئولیت هدایت دیگران را بر عهده گرفتهاند. برای این گروه، کتاب میتواند نوعی نقشه عملی برای بازبینی رفتار شخصی، شناخت سبک رهبری و اصلاح شیوه ارتباط با اعضای تیم فراهم کند.
این کتاب برای مدیران باسابقه نیز پرفایده است، بهویژه در بازاندیشی و خودارزیابی شیوههای رهبری خود. کتاب میتواند فرصتی برای بازنگری در عادتهای مدیریتی این افراد باشد.
دانشجویان مدیریت، منابع انسانی و رشتههای مرتبط نیز مخاطبان طبیعی کتاباند؛ بهویژه اگر بخواهند مفاهیم نظری رهبری را با موقعیتهای واقعی محیط کار پیوند دهند. مربیان حرفهای، مشاوران سازمانی و افرادی که در حوزه توسعه رهبری فعالیت میکنند نیز میتوانند از ابزارها و ساختار آن بهره بگیرند.
در نهایت، هر کسی که در موقعیتی قرار دارد که باید دیگران را تحت تأثیر قرار دهد، با تعارض کنار بیاید، اعتماد ایجاد کند یا مسئولیت یک تیم را بر عهده بگیرد، کتاب برایش حکم یک راهنمای عملی را دارد.








هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.