داستان کتاب
نگاه کلی به کتاب
هر پروژهای، پیش از آنکه به یک ساختمان، یک فیلم، یک خط راهآهن، یک محصول، یک سازمان یا حتی یک ایده تحققیافته تبدیل شود، مدتی در ذهن و روی کاغذ وجود دارد. همین مرحله پیش از اجراست که معمولاً کمتر دیده میشود، حال آنکه بخش بزرگی از سرنوشت پروژه در همانجا رقم میخورد. ما معمولاً داستان پروژهها را از لحظه ساختن یا اجرا شدن آنها تعریف میکنیم؛ اما بنت فلوبیر و دن گاردنر در کتاب پشت صحنۀ کارهای بزرگ از ما میخواهند به مرحلهای عقبتر برویم و بپرسیم: پیش از آنکه چیزی ساخته شود، چگونه درباره ساختن آن تصمیم گرفته شده است؟
مسئلهای که این کتاب دنبال میکند در ظاهر مسئلهای تخصصی در مدیریت پروژه است، اما دامنه آن بسیار گستردهتر است. از پروژههای عظیم زیربنایی و نیروگاهها و خطوط راهآهن گرفته تا تولید یک فیلم، ساخت یک محصول جدید، بازسازی یک خانه یا راهاندازی یک کسبوکار، پروژههای بلندپروازانه اغلب با الگویی آشنا روبهرو میشوند: هزینهها بیشتر از برآورد اولیه میشود، زمان اجرا طولانیتر میشود و گاه محصول نهایی منافعی که در آغاز وعده داده شده بود را تامین نمیکند. فلوبیر که دههها درباره «ابرپروژهها» پژوهش کرده، این مسئله را نه صرفاً مجموعهای از شکستهای موردی، بلکه الگویی قابل مطالعه میداند. وی اینکار را با یک پایگاه داده پژوهشی با بیش از ۱۶۰۰۰ پروژه انجام داده و مبتنی بر آن، تلاش نموده از دل چنین دادههایی، همراه با نمونههای موفق و ناموفق، قواعدی عمومیتر استخراج کند.
اهمیت کتاب دقیقاً در همین جابهجایی زاویه دید است. کتاب حاضر، صرفاً مجموعهای از توصیههای متداول مدیریت پروژه ــ مانند تعیین زمانبندی، تقسیم وظایف یا کنترل بودجه ــ نیست. پرسش این کتاب، بنیادیتر است: چرا انسانها و سازمانها، حتی هنگامی که تجربه کافی در اختیار دارند، باز هم پروژهها را به شیوهای برنامهریزی میکنند که احتمال شکست را افزایش میدهد؟ چرا برخی پروژهها، با وجود پیچیدگی و مقیاس چشمگیر، با موفقیت به پایان میرسند، در حالی که پروژههایی دیگر با اهدافی ظاهراً سادهتر از کنترل خارج میشوند؟
این پرسش البته برای بنت فلوبیر تازه نیست. او اقتصاددان و استاد دانشگاه آکسفورد است و بخش مهمی از فعالیت علمی و حرفهای خود را به مطالعه و مشاوره درباره پروژههای بزرگ اختصاص داده است. او در بیش از صدها پروژه برای دولتهای بریتانیا، آمریکا و دانمارک، بانک جهانی، سازمان ملل و شرکتهای بزرگ بینالمللی مشاوره داده است. دن گاردنر، نویسنده و روزنامهنگار، نیز پیش از این با کتابهایی درباره ریسک، پیشبینی و خطاهای شناختی شناخته شده بود. ترکیب این دو تخصص، یکی در پژوهش تجربی پروژهها و دیگری در روایت و توضیح عمومی پژوهش، به کتاب شخصیت خاصی داده است.
کمی عمیقتر نگاه کنیم
مقدمه کتاب با ذکر دو داستان شگفتانگیز از شکلگیری و تداوم دو ابرپروژه «قطار پر سرعت کالیفرنیا» و «ساخت بیست هزار کلاس و مدرسه در نپال» خواننده را یکباره وارد یک فضای آموزنده و در همانحال بسیار مهم برای درک پیام کتاب میکند. پس از آن، ۹ فصل کتاب مانند زنجیرهای از دستورالعملهای مستقل، مسیر تدریجی بازنگری در شیوه فکر کردن درباره پروژه را در ذهن خواننده حک میکنند.
فصل نخست، «تفکر کند و اجرای سریع»، مسئله عملکرد ضعیف پروژههای بزرگ را پیش میکشد و پرسش اصلی کتاب را صورتبندی میکند. فصل دوم، «خطای تعهد»، به یکی از دشوارترین لحظات پروژه میپردازد: زمانی که سازمان یا فرد باید تصمیم بگیرد تا چه اندازه و به چه چیزی متعهد شود. در فصل سوم، «تفکر از راست به چپ»، بحث به جهت حرکت برنامهریزی میرسد و پرسش از مقصد و چرایی پروژه را در مرکز قرار میدهد. این سه فصل، در واقع بنیان فکری کتاب را میسازند: پیش از آنکه درباره نحوه حرکت صحبت کنیم، باید بدانیم چرا حرکت میکنیم و قرار است به کجا برسیم.
فصل چهارم، «برنامهریزی به شیوه پیکسار»، یکی از جذابترین نقاط کتاب است؛ زیرا نویسندگان در اینجا دامنه بحث را از مهندسی و زیرساخت به قلمرو خلاقیت میبرند و از نمونههایی مانند پیکسار و اپل برای طرح مسئله برنامهریزی استفاده میکنند. این تغییر میدان مهم است: کتاب نمیخواهد موفقیت پروژه را امتیازی مخصوص مهندسان یا مدیران پروژه بداند. ساخت یک فیلم، یک بنا (همچون سالن اپرای سیدنی و یا موزه گوگنهایم بیلبائو) یا یک زیرساخت بزرگ، با وجود تفاوتهای بنیادی، در مواجهه با عدمقطعیت و پیچیدگی، اشتراکهایی دارد.
فصل پنجم با عنوان «آیا باتجربهاید؟» به جایگاه تجربه در مدیریت پروژه میپردازد. فصل ششم، با عنوان جالب «واقعا فکر میکنید پروژهتان منحصربهفرد است؟»، مسئله مقایسه با پروژههای پیشین و یادگیری از آنها را برجسته میکند. در فصل هفتم، «آیا نادانی دوست شماست؟»، بحث به یکی از تناقضهای جالب پروژههای پیچیده میرسد: اینکه ندانستنِ همهچیز لزوماً به معنای ناتوانی نیست، به شرط آنکه عدمقطعیت بهدرستی در طراحی پروژه لحاظ شود. اینجا کتاب بیش از آنکه نسخهای ساده ارائه دهد، خواننده را وادار میکند درباره رابطه میان برنامهریزی، خلاقیت، تجربه و ناشناختهها دوباره فکر کند.
دو فصل پایانی، بحث را از تصمیمگیری فردی به سازمان و معماری پروژه منتقل میکنند. «ارگانیسم واحد و بااراده» درباره همجهتی افراد و اجزای پروژه و اهمیت سازمانیافتن حول تحویل نتیجه است؛ و «لگوی شما چیست؟» به مسئله ماژولارکردن پروژههای بزرگ (بهمعنای اینکه چیزهای بزرگ از اجزای کوچک ساخته میشوند) میپردازد. در پایان نیز یک بخش جذاب با عنوان «یازده میانبر ذهنی برای بهبود رهبری پروژه» قرار دارد که بحثهای کتاب را در قالب اصولی فشردهتر جمع میکند. یک پیوست نیز کتاب را از یک اثر صرفاً روایی دور میکنندو به نرخهای پایه در ریسک هزینه میپردازد.
یکی از امتیازهای مهم کتاب، توانایی آن در پیوندزدن حوزههای علمی با مثالهای ملموس و تجربههای میدانی است. نویسندگان از یک سو با اعداد و مجموعه دادههای بزرگ استدلال میکنند و از سوی دیگر، با دهها داستان واقعی از پروژههایی مانند اپرای سیدنی، مبارزه با بیماریهای همهگیر، پروژههای حملونقل، فیلمهای پیکسار و نمونههای کوچکتر، استدلال خود را برای خواننده قابل لمس میکنند. همین ویژگی سبب شده است که کتاب، با وجود ریشههای پژوهشی جدی، برای مخاطب غیرمتخصص نیز خواندنی باشد؛ انگار کتاب آگاهانه روایتی روشنتر و کمتکلفتر اختیار کرده است.
مزیت دیگر کتاب، پرهیز نسبی از این تصور رایج است که موفقیت پروژه صرفاً به «مدیریت بهتر در حین اجرا» بستگی دارد. پیام مهمتر آن این است که کیفیت تصمیمهای اولیه، انتخاب مسیر و طراحی پروژه، گاه اهمیت بیشتری از مهارتهای اجرایی بعدی دارد. به بیان دیگر، بسیاری از مشکلاتی که در مرحله اجرا خود را نشان میدهند، ممکن است در واقع بسیار زودتر و در مرحله تعریف و طراحی پروژه ایجاد شده باشند.
در نهایت، شاید مهمترین ارزش کتاب در تغییر پرسشی است که پیش از آغاز هر کار بزرگ از خود میپرسیم. به جای اینکه صرفاً بپرسیم «چگونه این پروژه را اجرا کنیم؟»، کتاب ما را وادار میکند بپرسیم «آیا این دقیقاً همان پروژهای است که باید اجرا شود، چرا، با چه شواهدی، و چگونه میتوان پیش از صرف هزینه بزرگ درباره آن بهتر فکر کرد؟» پاسخ به این پرسشها ممکن است پروژه را عوض کند، کوچکترش کند، متوقفش کند یا حتی مسیر کاملاً متفاوتی برای تحقق همان هدف بسازد.
کتاب را که بخوانید میبینید ناخودآگاه با مطالعه مجموعه شواهد، داستانها، مقایسهها و استدلالهایی که با آنها مواجه میشوید، آرام آرام دارید شیوه نگاه خود به «انجامدادن» را اصلاح میکنید.
کتاب برای چه کسانی مناسب است؟
این کتاب بیش از همه برای کسانی مناسب است که قرار است چیزی را از مرحله ایده به واقعیت برسانند؛ صرفنظر از اینکه عنوان شغلیشان «مدیر پروژه» باشد یا نه. مدیران سازمانها و شرکتها، مدیران ارشد دولتی، برنامهریزان شهری، مهندسان و معماران، مدیران پروژههای فناوری، کارآفرینان و کسانی که مسئول راهاندازی یک محصول یا خدمت تازهاند، مخاطبان طبیعی کتاباند. اما دامنه آن به پروژههای بزرگ اقتصادی محدود نمیشود. کسی که در یک موسسه خیریه مسئول طراحی یک برنامه چندساله است، پژوهشگری که پروژهای بزرگ را هدایت میکند، دانشگاهی که میخواهد یک طرح سازمانی جدید اجرا کند، یا حتی فردی که قصد دارد یک کسبوکار، یک فیلم، یک کتاب یا بازسازی یک خانه را به نتیجه برساند، میتواند از منطق کتاب استفاده کند.
همچنین کتاب برای مدیرانی مفید است که احساس میکنند بخش زیادی از زمان سازمانشان صرف واکنشنشاندادن به مشکلاتی میشود که باید پیشتر پیشبینی میشدند. همچنین همه افرادی که در برابر یک تصمیم بزرگ ایستادهاند و میخواهند پیش از آنکه منابع، زمان، اعتبار یا سرمایه سازمان خود را درگیر کنند، یک بار دیگر و دقیقتر به خود پروژه نگاه کنند. برای این گروه، کتاب نه صرفاً مجموعهای از توصیهها، بلکه تمرینی برای بهتر دیدن مسئله است؛ و این شاید مهمترین فایدهای باشد که از خواندن کامل آن به دست میآید.








هنوز بررسیای ثبت نشده است.