داستان کتاب
نگاه کلی به کتاب
تصور کنید در موقعیتی ایستادهاید که هرکدام از تصمیمهایی که میگیرید، میتواند یک شرکت را به اوج ببرد یا به خاک سیاه بنشاند. در کناره یک آونگ بزرگ که با تصمیم شما یا متعادل میشود یا بهطور کامل از هم فرو میپاشد. یا همه برایتان کف میزنند و محبوبترین فرد سازمان میشوید، یا دردی بیمنتها را تحمل میکنید چون ناچار شدهاید به بسیاری از کارمندان و کارشناسان خودتان بگویید از ابتدای ماه دیگر به شرکت نیایند.
این دقیقاً همان فضا و مکانی است که بن هاروویتز، نویسنده کتاب «سختی کارهای سخت: راهانداختن کسب و کار وقتی هیچ راه سادهای وجود ندارد» خواننده را به آن میبرد. این کتاب نه یک راهنمای ساده و خوشبینانه برای موفقیت در کسبوکار است، نه مجموعهای از فرمولهای جادویی که قول ثروت و شهرت بدهد؛ روایتی خام، واقعی و گاهی دردناک از زندگی یک کارآفرین است که در سیلیکون ولی، قلب تپندۀ فناوری جهان، تجربه کرده است. هاروویتز، که خود یکی از بنیانگذاران شرکت سرمایهگذاری معروف Andreessen Horowitz است، با صداقتی کمنظیر از روزهای سخت، تصمیمهای غیرممکن و مبارزههای بیامانش سخن میگوید. این کتاب، که در سال ۲۰۱۴ منتشر شد، به سرعت به یکی از آثار کلاسیک در حوزۀ کارآفرینی و مدیریت تبدیل شد، نه به خاطر وعدههای شیرین، بلکه به خاطر حقیقت تلخی که در خود دارد: هیچ راه آسانی برای ساختن یک کسبوکار موفق وجود ندارد.
او مینویسد: «هروقت کتاب مدیریتی یا خودیاری میخوانم، میبینم دارم به خودم میگویم: درست، اما سختی ماجرا واقعاً آنچیزی نبود که گفت». سختی کار، تعیین هدفی بزرگ، مهیج و بیباکانه نیست؛ سختی کار، اخراج آدمها بخاطر نرسیدن به آن هدف بزرگ است. سختی کار استخدام آدمهای عالی نیست، سختی کار وقتی است که این آدمهای عالی، کم کم خود را محق میدانندو چیزهای نامعقول طلب میکنند. سختی کار چیدن ساختار سازمانی نیست؛ سختی کار برقراری ارتباط بین آدمها در ساختاری است که طراحی کردهاید…».
کتاب از ۹ فصل اصلی و یک ضمیمه تشکیل شده است. بخشی از این فصلها بگونهای نوشته شدهاند انگار دارید رمانی مهیج و واقعی میخوانید؛ و درست هم هست: در حقیقت دارید داستان خودنوشت نویسنده را میخوانید. اما بخشهایی دیگر از این فصلها درواقع بیان و بررسی و تحلیل تجارب زیسته نویسنده در دنیای کسبوکار است. صریح و شفاف با نثری اثرگذار.
ما بیش از ۳۸۰ صفحه کتاب میخوانیم اما شیوۀ نگارش هاروویتز و تلفیق داستان و روزمرگی و تجربه و اصول مدیریتِ او بهاندازهای جذاب است که امکان ندارد کتاب را کنار بگذارید، مگر زمانی که دیگر چارهای ندارید.
کمی عمیقتر نگاه کنیم
داستان از جایی شروع میشود که هاروویتز جوان، با رؤیاهایی بزرگ، وارد دنیای فناوری میشود. او ابتدا در شرکت نتاسکیپ (Netscape) کار میکند، جایی که شاهد رشد سریع و بعد هم بهیکباره سقوط آن است. سپس با شریکش مارک اندرسن، شرکت Loudcloud را تأسیس میکند که بعدها به Opsware تبدیل میشود. این سفر پر از پیچ و خم، هستۀ اصلی کتاب را تشکیل میدهد. هاروویتز از روزهایی میگوید که شرکتش در آستانۀ ورشکستگی بود، زمانی که مجبور شد کارمندانش را اخراج کند، سرمایهگذاران را متقاعد کند و حتی با خودش بهعنوان یک مدیرعامل ناکامل روبهرو شود. او این لحظات را با جزئیاتی نفسگیر روایت میکند، طوری که خواننده احساس میکند در کنارش ایستاده و عرق سرد روی پیشانیاش را میبیند.
یکی از درسهای بزرگ کتاب این است که کارآفرینی، برخلاف تصور رایج، پر از لحظههای تاریک است. ما آنقدر لحظات بریده شده زیبا، لوکس، پر از خندههای رضایت و داستانهای موفقیت کارآفرینان را در کتابها یا شبکههای اجتماعی دیدهایم که تصور میکنیم صرف اینکه ایده خوبی در ذهنمان هست و پرانرژی و هدفمند هم هستیم، افق تاسیس شرکت و راهاندازی یک کسبوکار پر از منفعت مالی و همراه با موقعیت اجتماعی بالا کاملا روشن و در دسترس است. اما هاروویتز روی دیگر سکه را هم به ما نشان میدهد. او مینویسد که وقتی همه چیز خوب پیش میرود، مدیرعامل بودن آسان است؛ اما وقتی طوفان میآید، وقتی پول تمام میشود و تیم از هم میپاشد، آنجاست که حقیقت خود را نشان میدهد. او این مفهوم را « مبارزه» مینامد و آن را جوهرۀ کارآفرینی میداند. مبارزه چیزی نیست که بتوان از آن فرار کرد؛ باید آن را پذیرفت، با آن روبهرو شد و از میانش راهی پیدا کرد. این بخش از کتاب بهقدری تأثیرگذار است که انگار هاروویتز دست خواننده را میگیرد و میگوید: «بیا تا ذره ذرهاش را نشانت دهم. تو تنها نیستی… من هم این را با تمام وجودم حس کردهام!».
هاروویتز با زبانی ساده اما پرقدرت، ابزارها و تکنیکهایی را که در این مسیر یاد گرفته، به اشتراک میگذارد. او دربارۀ اخراج کارمندان صحبت میکند، چیزی که بسیاری از کتابهای مدیریتی از آن طفره میروند. به نظر او، درخواست خاتمه خدمت یک کارمند نهتنها اجتنابناپذیر است، بلکه اگر درست انجام نشود، میتواند کل فرهنگ سازمان را نابود کند. او توصیه میکند که مدیران باید شفاف، سریع و قاطع باشند، اما در عین حال انسانی بمانند. مثلاً میگوید: «دلیل پایان همکاری را توضیح بده، اما کوتاه. نشان بده که این تصمیم شرکت است، نه شکست شخصی آن فرد.» این صداقت و عملی بودن، کتاب را از آثار تئوریک متمایز میکند.
یکی دیگر از موضوعات کلیدی، مدیریت در زمان بحران است. هاروویتز از تجربه خودش در Opsware میگوید، زمانی که شرکت در سال ۲۰۰۱، پس از حباب داتکام، با خطر نابودی روبهرو شد. او مجبور شد شرکت را از یک سرویس ابری به یک شرکت نرمافزاری تغییر دهد، در حالی که سرمایهگذاران تردید داشتند و رقبا منتظر شکستش بودند. اینجاست که او از «تصمیمهای وحشتناک در مقابل تصمیمهای فاجعهبار» حرف میزند. به قول خودش: «اگر نمیتوانی بین بد و بدتر انتخاب کنی، مدیرعامل نشو». این جمله، خلاصهای از واقعیت بیرحم دیگری در رهبری است که هاروویتز به تصویر میکشد.
کتاب همچنین به اهمیت فرهنگ سازمانی پرداخته است. هاروویتز معتقد است که فرهنگ، چیزی نیست که روی کاغذ نوشته شود یا در جلسات شعار داده شود؛ بلکه از رفتارهای روزمره، استخدامها و حتی اخراجها شکل میگیرد. او یک فصل را به این عبارت کلیدی اختصاص داده: «اول افراد، بعد محصول، بعد سود». و تأکید میکند که دقیقاً این ترتیب باید رعایت شود. این اولویتبندی نشان میدهد که یک تیم قوی، پایه هر موفقیت است. او داستانهایی از استخدامهای اشتباه و تأثیرشان بر شرکت تعریف میکند و توصیه میکند که مدیران باید استانداردهای بالایی برای استخدام داشته باشند، حتی اگر این به معنای رد کردن افراد با رزومههای درخشان باشد.
هاروویتز از تنهایی مدیرعامل هم حرف میزند، چیزی که کمتر کسی به آن اعتراف میکند. او مینویسد که وقتی همه به تو نگاه میکنند تا راه را نشان دهی، اما خودت هیچ ایدهای نداری، آنجاست که باید خودت را جمع کنی و تظاهر کنی که همه چیز تحت کنترل است. او تکنیکهایی برای آرام کردن ذهنش در این لحظات پیشنهاد میکند، مثل نوشتن مشکلات روی کاغذ یا مشورت با افراد معتمد. این بخش از کتاب، بهویژه برای کسانی که در موقعیتهای رهبری هستند، مثل یک دوست صمیمی عمل میکند که درک میکند آنها چه سختیهایی را بر دوش میکشند.
یکی از جذابترین بخشهای کتاب، نگاه هاروویتز به شکست است. او شکست را نه یک پایان، بلکه بخشی از مسیر میبیند. او داستان فروش Opsware را به قیمت ۱.۶ میلیارد دلار به HP برایمان میگوید. بعد این موفقیت بزرگ را نتیجه سالها مبارزه و اشتباه میداند، نه یک شانس ناگهانی. او میگوید: «هیچکس با یک نقشه کامل شروع نمیکند. تو باید حرکت کنی، حتی اگر ندانستی به کجا میروی». با این دیدگاه، تلاش دارد تا به خواننده جرأت دهد که از اشتباه کردن نترسد و به جایش از آن یاد بگیرد.
جایی دیگر، بحث زیبایی دارد درخصوص زمان صحیح اضافه کردن آدمهای باتجربه به شرکت. نثر ساده اما عملگرای او را ببینید: «بهعنوان یک کسبوکار نوپای فناور، از روزی که شروع به کار میکنید تا آخرین نفس، درگیر جدال تنگاتنگی با زمان خواهید بود. هیچ کسبوکار فناوری زیاد عمر نمیکند. حتی بهترین ایدهها هم بعد از دورهای خاص به ایدههای بسیار بدی تبدیل میشوند. اگر مارک زوکربرگ فیسبوک را هفته پیش راه میانداخت، سرنوشتش چه میشد؟ ما در نت اسکیپ وقتی عرضه عمومی شدیم که فقط ۱۵ ماه عمر داشتیم. اگر شش ماه دیرتر شروع کرده بودیم، به بازاری با ۳۷ شرکت مرورگر دیگر اینترنت برمیخوردیم. حتی اگر هم کسی شما را از پا درنیاورد، هرچقدر هم که رؤیایتان زیبا باشد، وقتی پنج یا شش سال گذشت و به آن دست پیدا نکردید، بیشتر کارکنان ایمانشان را از دست خواهند داد. به همین خاطر است که استخدام کسی که تجربه کار فعلی شما را دارد میتواند زمان رسیدن به موفقیت را به طور چشمگیری کاهش دهد. اما مدیرعامل عزیز، بههوش باش که: استخدام آدمهای باتجربه در کسبوکار نوپا تا حدی شبیه ورزشکاری است که از داروهای نیروزا استفاده کرده باشد. اگر همهچیز خوب پیش برود، به قلههای تازهای از موفقیت خواهد رسید. اگر همهچیز بد پیش برود، از درون شروع به پوسیدن خواهید کرد».
در پایان، هاروویتز از قانون اول کارآفرینی حرف میزند: «قانونی وجود ندارد»! این جمله، چکیده تمام تجربههای اوست. او معتقد است که هر شرکت، هر بحران و هر مدیر، منحصربهفرد است و هیچ کتابی نمیتواند همه جوابها را بدهد. اما چیزی که میتواند تو را نجات دهد، انعطافپذیری، شجاعت و توانایی دیدن حقیقت است. کتاب با این پیام به پایان میرسد که کارآفرینی یک سفر است، نه یک مقصد، و تنها کسانی در آن موفق میشوند که حاضرند سختیها را به جان بخرند.
«سختی کارهای سخت» کتابی است که نمیشود آن را خواند و تغییری نکرد. یک راهنمای عملی نیست که قدمبهقدم بگوید چه باید کرد، بلکه یک آینه است که واقعیت را نشان میدهد و همزمان، جرأت روبهرو شدن با آن را به خواننده میدهد. هاروویتز با طنز گزنده، داستانهای شخصی و درسهایی که از دل تجربه بیرون آمدهاند، اثری خلق کرده که هم الهامبخش است، هم زمینی و واقعی.
اگر دنبال کتابی هستید که به شما بگوید دنیای کسبوکار چه در ایران خودمان و چه در آنسوی دنیا، دستیافتنی و دلنشین و گل و بلبل است، این کتاب را باز نکنید. اما اگر میخواهید بدانید در دل طوفان چطور ایستادگی کنید، این همان کتابی است که باید بخوانید.
کتاب برای چه کسانی مناسب است؟
این کتاب برای کارآفرینان، مدیران استارتاپها، رهبران کسبوکار و هر کسی که میخواهد واقعیتهای مدیریت در بحران را بفهمد مناسب است. اما نکته جالب آن است که در همان حال، خواننده به مرور احساس میکند تواناییهایش در برخورد با مشکلات زندگی و مواجهه با لحظات سخت که نیازمند تصمیمات سخت هستند نیز بهشکل قابل ملاحظه و ملموسی ارتقا یافته است.








کتاب وزینی است و ترجمه خوبی هم دارد و از این جهت از گروه آریانا قلم جای تشکر دارد ولی نکته ای که باید تاکید کنم اینکه این کتاب از منظر یک مدیر عامل شرکت فن آوری بسیار بزرگ می باشد و لذا برای اشخاصی مناسب هستند که اولاً دارای سمت بالا همچون مدیر عامل و هیئت مدیره باشند و ثانیاً شرکتی متوسط به بالا باشند چراکه توضیحات و تصمیمات همه بر می گردد به یک اتفاقاتی که در یک شرکت بزرگ با تعداد نیروی بسیار بالا واقع می شود.
کی موجود می شود؟
سلام
در حال حاضر موجود است و میتوانید سفارش دهید.
نسخه صوتی این کتاب کی منتشر میشه؟
سلام خدمت دوستان
لطفا کتاب برای مدیر پروژه ها و تیم لیدر ها بهم معرفی کنید. (از هر انتشاراتی)
سلام
دو کتاب صراحت تمام عیار و بازیکن تیمی ایدئال را پیشنهاد میکنیم.
کتاب به شدت آگاه میکنه آدم رو از اینکه مدیرعامل چقدر فشار روش هست و چیکار کرد که بشه بهتر تصمیم گرفت .
سلام
کی دوباره این کتاب موجود میشه که بتونم بخرم ؟
من 4 تا کتاب می خوام منتظرم این کتاب موجود بشه سفارش بدم.
سلام جناب حسینی
احتمالا اواخر اردیبهشت چاپ جدید کتاب سختی کارهای سخت منتشر شود.
کتابی فوق العاده مفید و ارزنده در حوزه ی کسب و کار به ویژه برای مدیران ارشد سازمان ها واقعا لذت بردم و کلی چیز جدید یاد گرفتم
این کتاب عالیه، از بهترین کتابهایی هستش که تا بحال خوندم، ترجمه خوبی هم داره و به همه کسانی که در حوزه کسب و کار و بویژه استارتاپها فعالیت دارن توصیه میکنم بخونن… از ناشر هم تقاضا دارم، لطفا جلد و طراحی کتابها رو سادهتر کنید! این مدل طراحی شاید برای دکور زیبا باشه ولی برای خواننده بسیار آزاردهنده هستش و در دست گرفتن کتاب را سخت میکنه… تشکر.
سختی کارهای سخت از بهترین تجربیات من از کتاب های حوزه کسب و کار هست. یک کتاب مبتنی بر تجربه و واقعیت که چالشهایی رو مطرح میکنه که هر کارافرینی با تمام وجود اونها رو حس میکنه و البته میتونه امیدوار باشه که همه چی درست میشه چون بن هاروویتز هیچ چالشی رو بدون راه حل رها نکرده. ممنونم واقعا.
وقتی میدونی یکی این مسیر رو رفته و بعد داره از مسیر و سختیها و راهکارها صحبت میکنه، موضوع باورپذیرتر میشه… برای من این کتاب باورپذیری بالایی داشت
به نظرم هر مدیرعامل یا فاندر استارتاپ از واجباته که این کتاب را بخونه. حرف های این کتاب از جنس واقعیت مدیریت یک کسب و کاره . جلد بسیار خلاقانه طراحی شده و زیباست ولی کمی خوندن را سخت می کنه. از نظر ترجمه نظرم مثبته