داستان کتاب
ورودی بر کتاب خلق رفتارهای ماندگار
غیرممکن است برای شما هم پیش نیامده باشد: مدت زمان زیادی است که دنبال یک تغییر خوب یا ترک یک عادت مضر هستید؛ بارها تصمیم گرفتهاید و حتی چندباری هم شروع کردهاید؛ اراده به خرج دادهاید، برنامه ریختهاید، چیزهایی را حذف و اضافه کردهاید، سختیهایی کشیدهاید اما در نهایت، نتوانستهاید به هدف تعیین شده برسید و مجدد برگشتهاید سر موقعیت قبلی. حتی گاهی از جایی که بودهاید هم عقبتر رفتهاید (این وضعیت را میتوان بارها در تصمیمهای شکستخورده برای رعایت رژیم غذایی لاغری یا انجام ورزشهای روزانه دید؛ وقتی نمیتوانیم رژیممان را حفظ کنیم و بعد میافتیم به پرخوری بیشتر از قبل! یا چند روز ورزش میکنیم و بعد که نمیتوانیم آنرا ادامه دهیم، بیش از قبل در رختخواب میمانیم یا حتی دل و دماغ پیادهرویهای معمول را هم نداریم).
چه میشود که تغییر کردن سخت میشود و از آن مهمتر، نگاهداشتن و ثبات دادن و بعد هم تداوم دادن به آن سختتر؟ آیا ضعف ما در تغییر دادن رفتار یا عادت، از ضعف اراده و توان و روحیه و شخصیت ما نشات میگیرد، یا عوامل دیگری هم که الزاما همیشه تحت کنترل ما نیستند (مثل محیط) در آن دخالت دارند؟ اگر بله، دخالتشان چقدر است، کم؟ زیاد؟ خیلی زیاد؟
کتابی که داریم دربارهاش صحبت میکنیم، پاسخ همه این سوالات را دارد. جذابترین جنبه آن این است که کتاب درباره تغییر رفتار بزرگسالان نوشته شده. آنهم توسط یک کارشناس بزرگسال و بسیار توانمند که مشاورههایش در این زمینه در جهان بسیار معروف و کارآمد است. دکتر مارشال گلدسمیث ۷۵ ساله ( متولد ۱۹۴۹) با کولهباری از تجربه همراه با مارک رایتر که در حوزه پیشرفت شخصی از نویسندگان برتر آمریکا است این کتاب را تالیف کردهاند تا به ما نشان دهند چرا اینقدر در این زمینه بد عمل میکنیم؟ چطور میتوانیم بهتر عمل کنیم؟ چگونه چیزی را که باید تغییر دهیم انتخاب کنیم؟ چگونه میتوانیم برای تبدیل شدن به انسانی که میخواهیم باشیم عزم خود را جزم کنیم تا با چالشهای همیشگی و فراگیری که هر انسان موفقی باید بر آنها غلبه کند، دست و پنجه نرم کنیم؟
اینجاست که مارشال گلدسمیث (که حضور او به عنوان نویسنده را در کتاب بیشتر از مارک رایتر حس میکنیم) بحث محیط و اثر آن بر تصمیمهای ما را به خوبی باز میکند و اسباب و انگیزههایی که در محیط بر ما اثر مثبت و اغلب منفی دارند را به بحث مینشیند. او انگیزه (Trigger که عنوان اصلی کتاب هم هست) را هر محرکی میداند که به پندار و کردار ما شکل تازه میبخشد. از نظر او، هر ساعت که بیداریم، مردم، رخدادها و شرایطی که توان بالقوه تغییر دادن ما را دارند برانگیختهمان میکنند. این انگیزهها میتوانند خوشایند باشند، مانند شنیدن تعریف و تمجیدی از یکی از معلمانمان که توانسته ۱۸۰ درجه زندگی ما را تغییر دهد؛ یا ممکن است بیفایده باشند مانند بستنیای که ما را اغوا میکنند رژیم غذاییمان را بشکنیم؛ یا رنجآور باشند، مثل رفتار یکی از همکاران که ذهن ما را آشفته کرده و سبب میشوند کاری کنیم که میدانیم اشتباه است و بعدا از آن پشیمان شویم.
نویسنده تعداد انگیزهها را در عمل بیشمار میداند و به همین دلیل هم هست که محیط را نیرومندترین سازوکار برانگیزنده در زندگی ما میداند. او معتقد است خیلی اوقات محیط در جهت منافع ما کار نمیکند و حتی سبب میشود رفتارهای نامطلوبی از ما سر بزند: مثل زمانی که میبینیم همکارانمان تا دیروقت کار میکنند و ما خود را ملزم میدانیم همپای آنها قبول مسوولیت کنیم و در نتیجه به دیدن برنامه هنری فرزندمان در مدرسه نمیرویم. گلدسمیث میگوید چون عوامل محیطی غالبا خارج از کنترل ما هستند، ممکن است خودمان را قربانی شرایط و اسیر سرنوشت تصور کنیم. او از احساسی صحبت میکند که برای همه ما آشناست: احساس افسوس و پشیمانی… ما میدانیم که هربار از خودمان میپرسیم چرا آن آدمی که میخواهیم باشیم، نشدهایم، این احساس نهفته سراغمان میآید.
او برای نگارش این کتاب تحقیقات بزرگی را انجام داده که مهمترین بخش آن پرسیدن این سوال ساده از مردم بوده: «بزرگترین تغییر رفتاری که انجام دادهاید چه بوده است؟» سوالی که در انتهای کتاب نیز آنرا تکرار میکند. نکته جالب توجه آن است که ما در این کتاب، برخلاف بسیاری از کتابهای انگیزشی، حسرت کاری که نکردهایم یا سفری که نرفتهایم را نمیخوریم. ما با پاسخمان به این سوال نویسنده، احساس افسوس و پشیمانی میکنیم از انتخابهای بهتعویق افتاده، کوششهای ناکرده و استعدادهای ناپرورده که دوست داشتهایم در زندگیمان انجام دهیم، اما امکان بروز نیافتهاند. به اعتقاد گلداسمیث ما اغلب آنچنان که باید و شاید به حس گزنده و آزارنده افسوس توجه نمیکنیم و با آن همچون عاملی بیخطر رفتار میکنیم. به خود میگوییم: «شاید من انتخابهای درستی نکردهام، اما آنها از من چیزی را ساختهاند که الان هستم. تاسف خوردن بابت گذشته وقت تلف کردن است. من درسم را گرفتهام، حالا وقت حرکت به جلو است».
گرچه خودگویی بالا به نظر منطقی میآید، اما ما در کتاب با نگرش دیگری آشنا میشویم؛ روشی که در آغوش کشیدن افسوس (البته نه چندان تنگ و نه چندان طولانی) نام میگیرد. یعنی الزامآور نمودن ِ دردِ برآمده از افسوس. یعنی تبدیل درد به برانگیزنده. یعنی گرچه میپذیریم خرابکاری کردهایم، اما همانجا نمیایستیم و نمیگوییم دیگر شده و کاری از دست من برنمیآید و همین هم تجربه است. برعکس، آنرا میپذیریم اما متعهد میشویم بهتر عمل کنیم… و این یکی از قویترین حسهایی است که ما را بسوی تغییر هدایت میکند.
با همه این احوال، نویسنده باز هم تاکید میکند که تغییر کردن اصلا ساده نیست. ویتاکید میکند زمانی که ما تلاش میکنیم تا رفتاری را در خود تغییر دهیم، به رشتهای از عقاید متوسل میشویم که برانگیزنده انکار، مقاومت و در نهایت خودفریبیاند. این «عقاید» از «بهانهها» زیانبارترند. در حقیقت، «بهانه» پس از یک واقعه نشان میدهد که چرا ما کمتر از حد انتظار ظاهر شدهایم؛ اما این باورهای درونی ما هستند که آغازگر شکست واقعه، پیش از وقوع آن هستند. عقایدی همچون:
- اگر بفهمم، انجامش خواهم داد (در صورتیکه اغلب ما خیلی چیزهای موثر میدانیم اما چون به آنها عمل نمیکنیم تغییری هم در زندگیمان پدید نمیآید).
- یا این باور که من دارای اراده قویای هستم و لذا تسلیم نخواهم شد (وقتی قدرت و نفوذ عوامل محیطی را دست کم میگیریم).
- یا این عقیده که «حداقل از …. بهترم» یعنی به خودمان مجوزی مجانی میدهیم به این دلیل که از ما بدتر هم در این دنیا هست.
در کنار این سه باور، در کتاب عملا با ۱۵ اعتقاد درونی مواجه میشویم که با تفسیر و مثالهای دقیق و موشکافانه نویسنده، کاملا به ما میفهمانند که چرا سختمان است تصمیم به تغییر بگیریم و روی آن بایستیم تا انجام شود و بعد هم ماندگار شود در وجودمان.
اما جالب انجاست که بعد از توصیف این ۱۵ دلیل، نویسنده باز تاکید میکند هیچکدامشان قدرتی همانند «محیط» ندارند. و تمام ۲۵۰ صفحه باقیمانده کتاب برای موشکافی این کلمه و شیوه اثرگذاری و نهایتا هم کاهش موثر اقتدار آن در زمین تصمیمگیریهای ما برای بهبودمان است.
نگاهی عمیقتر به کتاب خلق رفتارهای ماندگار
حالا که یک نگاه کلی درخصوص کتاب بدست آوردیم، خوبست پیام اصلی آنرا از زبان خود نویسنده بشنویم. مارشال گلدسمیث میگوید:
اگر یک «بیماری»ای وجود داشته باشد که من سعی دارم آنرا در این کتاب درمان کنم، آن بیماری حول محور درکِ یکسره نادرستِ ما از محیط است! فکر میکنیم با محیطمان هماهنگیم، ولی واقعیت این است که او با ما سر جنگ دارد. فکر میکنیم که ما محیطمان را کنترل میکنیم، اما در حقیقت او است که ما را در کنترل خود دارد. من عمدا میخواهم طوری روی محیط فکر کنید، گویی فردی زنده است، نزدیک و واقعی، همانند رقیب اصلیای که آنسوی میز نشسته است.
و کتاب مملو است از مثالهایی عالی برای نمایش اثرات غریب محیط روی تصمیمگیریها و رفتارهای ما. جایی گلدسمیث مینویسد با اینکه او و همسرش لیدا، آدمهای بدبینی نیستند، اما بارها دیده بودند وقتی با یکی از همسایگانشان شام میخورند، در بازگشت به خانه، اغلب بصورتی ناخوشایند و بیروح شروع میکنند به استنطاق همدیگر! او میگوید ما از اظهارات نیشدار و کنایهآمیز خودمان متعجب میشدیم؛ این اصلا زیبنده ما نبود. وقتی بدنبال علل آن رفتار غیرمعمولمان گشتیم، به این نتیجه رسیدیم که همنشینی با آن همسایهها، که همواره در قالب شوخی و سرزندگی، هرچه درباره دوستان مشترک یا شخصیتهای سیاسی یا حیوانات خانگی سایر همسایگان میگفتند، بدبینانه، طعنهآمیز و حتی بیرحمانه بود، این تاثیر را روی ما میگذاشت. به اعتقاد او، همانطور که آدمها با افراد آرام، ملایمتر حرف میزنند و با آدمهایی که سریع حرف میزنند، ناخودآگاه تندتر؛ تحت تاثیر حباب سیاهی که آدمهای دیگر درست میکنند هم قرار میگیرند و ناگاه به انسانهایی بدبین و طعنهجو بدل میشوند.
ادامه کتاب را که میخوانیم، حس خوبی داریم: نویسنده قدم به قدم اهمیت و قدرت محیط را برایمان میشکافد. از نگاه او محیط سازوکار برانگیزنده بیوقفهای است که در آنِ واحد میتواند ما را از قدیس به گناهکار، از آدمی خوشبین به فردی بدبین و از شهروندی نمونه به آدمی بیسروپا بدل کند.
مارشال گلدسمیث یادآوری میکند که ما معمولا در اجتناب کردن از محیطهایی که ریسک فیزیکی یا احساسی برای ما دارند یا به هر دلیلی ناخوشایندند زیرکانه عمل میکنیم. اگر داریم دیروقت به خانه برمیگردیم، مسیرمان را از یکی از مناطق حرمخیز شهر انتخاب نمیکنیم؛ یا اگر پوست لطیفی داریم و به راحتی آفتابسوز میشویم، از ساحل رفتن پرهیز میکنیم. اما عجیب آنجاست که به ندرت دست از محیطی میکشیم که برایمان لذتبخش است. ترجیح میدهیم لذت بردن از آنرا ادامه دهیم و آن جا را ترک نکنیم. بخشی از این امر برمیگردد به لَختی و رخوت…ادامه ندادن کاری لذتبخش، ارادهای قوی میطلبد. ولی بخش بزرگتر علت، بدفهمی عمیق ما از رابطه بین محیط و وسوسهانگیزی آن است.
این یکی از دیگر پیامهای اصلی کتاب است: اینکه وسوسه بسان یک همراه وفادار در هر محیط لذتبخشی ظاهر میشود و ما را به آرمیدن، امتحان کمی از این کمی از آن و کمی بیشتر ماندن دعوت میکند. وسوسه میتواند ارزشها، سلامت، روابط و شغل ما را به تباهی بکشاند. ما به دلیل این باور وهمآلود که بر محیط خود کنترل داریم، همواره خود را در برابر وسوسه میآزماییم و خب، هنگام شکست در برابرش، دچار ضربه روحی و غم و غصه میشویم.
اما بعد نویسنده سعی میکند این پیام را شفافسازی کند که خوشبختانه نحوه عملکرد محیط پر رمز و راز نیست. او تصریح میکند که محیط «رو» بازی میکند و پیوسته به ما بازخورد میدهد. این ما هستیم که غالبا چنان حواسمان پرت است که نمیشنویم محیط به ما چه میگوید. برای همین در ادامه کتاب، پس از آنکه کاملا با بهانهها، اعتقادات درونی و رفتارهای بنیادینمان و همچنین اثر عمیق محیط آشنا شدیم، نویسنده مجدد وارد میشود و به آرامی و با دقت ما را با شیوههای ایجاد تغییر و تداومبخشی و پایدارسازی آن آشنا میسازد.
در حقیقت حدود پانزده فصل از کتاب متمرکز میشود بر روشهای تغییر دادن و پایدار کردن آنها. ترکیبی لذتبخش از ادبیات روان و جذاب، تجربههای زیسته هر دو نویسنده و در همان حال، مثالهایی کاربردی و کاملا مرتبط با هر بحث. برای اینکه از جذابیت کتاب کاسته نشود و لذت در دست گرفتن آن و مطالعه کامل و تعمق و تدبر در نکات و محورها و مثالهای آنرا از دست ندهیم، وارد روشهای کارآمد نویسنده برای ایجاد و تثبیت تغییر نمیشویم. فقط یک راهکار ذکرشده در کتاب را مرور میکنیم تا متوجه شویم تجربه نویسنده در این زمینه چقدر عمیق و کاربردی است:
مارشال گلدسمیث معتقد است ما برای انجام یک کار مهم، عملا دو چهره داریم: «برنامهریز» و «مجری». به گفته او، برنامهریزی که صبح با برنامههای روشن برای روزش از خواب برمیخیزد، همان فردی نیست که بعدا در طول روز باید برنامهها را اجرا کند. لذا ابزارهای پایهای همچون انتظار داشتن، اجتناب کردن، اصلاح کردن و تطبیق یافتن با محیط پر چالش، نقطه خوبی برای تصحیح این تضاد بین برنامهریز و مجریِ درون ما هستند.
اما اینها موقت و معمولیاند. اگر بخواهیم تغییر باثباتی انجام شود چه؟
اینجاست که او به ابزاری بنام چرخ تغییر اشاره میکند. این ابزار گرافیکی به ما کمک میکند، پیش از آنکه بتوانیم به انسان دلخواه خود بدل شویم، بدانیم چه موضوعاتی را باید حل و فصل کنیم.
بطور خلاصه: ما در پیگیریِ هر تغییر رفتاری، چهار گزینه داریم:
- آفرینش: نشاندهنده عناصر مثبتی است که قصد داریم در آینده بیافرینیم. فرضا اینکه بدانیم بعد از بازنشستگی یا بیرون آمدن از شغل فعلی میخواهیم چکار کنیم؟ نویسنده معتقد است گاهی صرفا رضایت نسبی ما از زندگی سبب میشود به رخوت تن دهیم و همان کارهایی را بکنیم که قبلا میکردیم. اگر هم ناراضی باشیم، از آنطرف بام میافتیم و ممکن است آنقدر مفتون همه تغییرات و تحولات شویم که هرگز یکی را بهقدر کافی دنبال نکنیم که ریشه بدواند و واقعا خودِ تازه ملموسی از ما بسازد. او برای حل این معضل از مفهوم آفرینش استفاده میکند: پیوستاری از افزودن تا ابداع. تاکید میکند برای افراد هماکنون موفق، شاید صرفا افزودن یک رفتار تازه کفایت کند و برای برخی دیگر، باید چیزی نو و کامل ابداع و آفریده شود.
- محافظت: نشاندهنده عناصر مثبتی است که قصد داریم در آینده حفظ کنیم. اینکه دریابیم چه چیزی واقعا بکار ما میآید و نیازمند نظم و انضباط است. چیزی که خوبست حفظ شود. برای رسیدن به آن، باید این سوال را از خودمان بکنیم: چه چیزی در زندگی من ارزش محافظت دارد؟
- حذفکردن: نشاندهنده عناصر منفیای است که قصد داریم در آینده آنها را از بین ببریم. نویسنده اینکار را رهانندهترین کار شفابخش در زندگی میداند و یادآوری میکند که همه ما در حذف چیزهایی که به ما لطمه میزند تجربه داریم، بهویژه زمانی که منافع اینکار آنی و قطعی است: کنار گذاردن دوست نامطمئنی که باعث رنجمان میشود، ترک شغل ملالآوری که دارد روزمان را ویران میکند و … اما او آزمون واقعی را صرفنظر کردن از چیزی میداند که از انجام دادن آن لذت میبریم ولی باید تغییر یابند.
- پذیرش: نشاندهنده عناصر منفیای است که باید در آینده بپذیریم. گلدسمیث معتقد است این مورد، برخلاف سه مورد قبلی کمتر مورد استفاده قرار میگیرد چون همه از انجامش اکراه دارند؛ چون باید تسلیم شوی و بپذیری. مثال سادهاش در زندگی روزمره: همسرمان بابت نقض یکی از قوانین خانه مثلا بازگذاردن در یخچال یا خیس نکردن دمپاییهای دستشویی به ما تذکر دهد و ما هم صد درصد مقصر هستیم، اما بجای اینکه بپذیریم و بگوییم حق با توست، عذر میخواهم؛ یکی از اتفاقات گذشته را که او در انجا مقصر بوده پیش میکشیم. در مسایل شرکت و موسسه و کارخانه هم همین امر صادق است. گاهی بسیار سختمان است که بپذیریم بهبود نیروی کار شرکت در یکی دو سال آتی حاصل نمیشود و باید وارد بازی درازمدتی شویم تا این تغییر را ببینیم.
این چرخه چهار وجهی تغییر، کمک زیادی به اجرای باثبات و حقیقی تغییر در بهبود توان شرکت و انجمنمان و همچنین زندگی حرفهای یا شخصی ما میکند. پاسخ به این چهار سوال کلنگرانه، پرتکنندههای حواس را پس میراند و موضوعات پیشوپا افتاده روزانهای که ما را آشفته میسازند را به ته صف میفرستد و کمک میکند ببینیم و بفهمیم واقعا چه میخواهیم و اوضاع، اطراف خواستهمان چگونه است.
یک مثال دیگر (که قابلیت انطباق خوبی برای ما خوانندگان کتاب با مشکلات خودمان دارد): نویسنده از یکی از مراجعانش یاد میکند که مدیرمالی موفقی بوده و در منهتن کار میکرده. اما آنسوی رودخانه هادسن در نیوجرزی زندگی میکرده است. پاسخهای او به سوالات چهارگانه اینگونه بوده:
- آفرینش: مسیر رفتوآمد کوتاهتر به محل کار
- محافظت: قداست خانواده
- حذف: رفتوآمد فعلیام به محل کار
- پذیرش: من هیچوقت گلفباز خوبی نخواهم شد!
نویسنده ابتدا تعجبش را از سهگانه «رفتوآمد روزانه، خانواده و گلف» ابراز میکند و میگوید فکر کردم مراجعم با سبکسری به سوالات پاسخ داده. اما بعد که با او دقیق صحبت کردم، موضوع برایم روشن شد. نکته آنجا بوده که وی، از رفتوآمد سهساعته خود در روز از خانه آنسوی رودخانه تا مرکز شهر شلوغ بیزار بود. این رفتوآمد طولانی، زمانی که او میتوانست با همسر و سهفرزندش بگذراند را بهشدت کاهش میداد. اما اشتیاقش به گلف، علت سکونتش در حومه شهر بود (چون زمینهای گلف در حومه شهر بودند). و اینجا بود که پاسخ او به پرسش مربوط به پذیرش، تغییر در اولویتهایش را آشکار کرد. اذعان به کم شدن اهمیت گلف در زندگی او و پذیرش آن، بدین معنا بود که دیگر دلیلی برای ماندن در حومه شهر نمانده است. او میتوانست خانهای در منهتن اجاره کند و با کاهش زمان طولانی میان خانه و دفتر، ضمن حذف احساس بدبختی قبلی، وقت خود را برای ماندن در کنار خانواده، بیشتر سازد. به گفته نویسنده، او هنوز مشکلاتی در حوزه اداری داشت اما حداقل بزرگترین دردسر زندگیش را برطرف ساخته بود.
یادمان باشد: وقتی میخواهیم تغییری دهیم، خوبست ما هم از خودمان بپرسیم: چه چیزی باید بیافرینم، از چه محافظت کنم، چه چیزی را حذف کنم و چه چیزی را باید بپذیرم؟ مطمئن باشیم اتفاقات خوبی رخ خواهند داد، چون کشف چیزی مهم درباره خودمان است و این همیشه ارزش دارد.
از این مثال و این روش لذت بردید؟ اگر بله، کتاب پر است از این نگاههای حل مسئلهای و مبتکرانه و مبتنی بر تجربه، که کمکمان میکند به تغییر فکر کنیم، جرات انجامش را داشته باشیم و داخلش که شدیم، آنرا دقیق ارزیابی کنیم و تمام تلاشمان را برای عمقبخشیدن و دائمی کردنش بکار بندیم. این چیزی است که نویسنده ابتدای کتاب قول داده و کتاب را که تمام کردیم، میبینیم به قولش به خوبی عمل کرده. این کتاب خوب را از دست ندهید!
مخاطبان کتاب خلق رفتارهای ماندگار
این کتاب مناسب افرادی است که میخواهند رفتارشان را تغییر دهند، در زندگیشان کمتر افسوس بخورند و بهترین فردی شوند که میتوانند. این کتاب سرراستترین، صمیمانهترین و ماندگارترین توصیههایی را دارد که بصورت عملی برای تغییر دادن زندگی قابل تصور است.




کتاب واقعا خوبه از نظر محتوا اما از نظر ترجمه شخصا این سبک رو نمیپسندم. برای خواندن این کتاب کنار دستتون ترجیحا یک فرهنگ لغت هم باشه :/
با احترام فکر نمیکنم این سبک ترجمه نشان دهنده دقت مترجم و مناسب این سبک کتابها باشه.
از هر نظر، عالی!
بسیار لذت بردم از دقت و نگاه کارشناسی خانم حسیبی و لذت بیشتر از پاسخ دقیق مدیر فروشگاه. امیدوارم نگاه تمام دوستدارن کتاب همانند خانم حسیبی موشکافانه باشد.
ممنون احمد عزیز
با سلام،من ساکن ونکوور کانادا هستم ،خیلی به این کتاب نیاز دارم ،چطوری میتونم این کتاب رو تهیه کنم ،سپاسگزار از محبتتون
سلام و احترام
شما میتوانید نسخه الکترونیک این کتاب را در فیدیبو مطالعه کنید.
عرض سلام و احترام
این کتاب چه وقت موجود می شود؟
متشکرم
سلام
این کتاب موجود است و می توانید سفارش دهید.
سلام و خسته نباشید
آیا امکان خرید فایل pdf این کتاب وجود دارد ؟
سلام
نسخه الکترونیکی کتابها در فیدیبو قرار میگیرد.
باسلام خدمت آقاي وارثي عزيز
قطعا کسي که ترجمه و ويراست کار کرده باشه ميدونه که بعضي وقتا بايد کل يک متن رو بخوني تا مفهوم يک کلمه براي خودت جا بيوفته بعد با توجه به کانسپت اون متن بهترين ترجمه رو بذاري و قطعا هميشه نميشه دقيقا برگردان يک کلمه انگليسي رو بذاري
و همين نکات ظريف هست که ترجمه هارو از هم متمايز مي کنه و يک ترجمه روان و خوانا و مفهوم ميشه و ترجمه ديگه سخت و نامفهوم ميشه
سلام و عرض ادب
ممنون از نکته ظریفی که مطرح کردید.
سلام خدمت اقای وارثی و همکارانش
یکی از بهترین کتابهایی که تا بحال خواندم همین کتاب خلق رفتارهای ماندگار است.
تشکر از اقای وارثی و دست اندرکاران و همچینن اقای مارشال بابت تهیه و ترجمه این کتاب
منتظر ترجمه کتاب های بعدی اقای وارثی هستیم.
پیروز و سربلند باشید.
شاد و تندرست باشید
سلام و عرض ادب خدمت آقای وارثی بزرگوار،قطعا شما بهترین گزینه را انتخاب کرده و معانی و ملزومات ترجمهی متن مورد نظر را در نظر داشتهاید.از توجه و پاسخگویی دقیق و کامل جنابعالی بینهایت سپاسگزارم.سلامتی،شادی،برکت روزافزون برایتان آرزو دارم.
سلام
در این لحظه مطالعه کتاب به پایان رسید. بابت احساس خوبی که دارم از مارشال گلداسمیث، آریانا قلم و جناب وارثی عزیز سپاسگزارم.
ترجمه عالی بود، به برگردان triggers هم گیر ندیم بعضی لغتها ترجمه ناپذیر و باید با مفهومشون ارتباط برقرار کنیم. بیصبرانه منتظر کارهای جدید آقای دکتر وارثی هستم.
با سلام دوباره؛ ببخشید یادم رفت نظرم را دربارۀ دو معادل دیگر بگویم:
فعل «چکاندن» در فرهنگهای ما به معنای عمل کشیدنِ «ماشه» و شلیک کردن است که قاعدتاً این کار با انگشت دست انجام می گیرد. بنابراین، چکاننده یا ماشه چکان بیشتر به «انگشت» اشاره می کند تا خودِ «ماشه». راه انداز هم یک جورهایی فارسی شدۀ «محرک» می نماید. الله اعلم
شاد و تندرست باشید
با سلام و احترام؛ ببخشید من تازه پیام سرکار خانم حسیبی را دیدم. ضمن سپاسگزاری از ایشان و تذکر فنی شان، من در پیشگفتار مترجم هم عرض کرده بودم (البته این پیشگفتار کوتاه شده است) که به عللی چند این معادل را برگزیدم که تکرارش لازم نیست قطعاً. فقط از ایشان میخواهم «راه انداز» را در چند جای کتاب به جای «انگیزه» و مشتقات فعلی و اسم مصدری اش بگذارند ببینند چه جور در می آید. مضافاً اینکه در چند جای معتبر یان معادل را دیده ام. افزون بر اینها، با یکی از سرشناسان حوزۀ روانشناسی که صاحب قلم شیرینی هم هستند اتفاقاً (چون شاید راضی نباشند نامشان را نمی برم) که همکلام شدم ایشان هم اولین کلمه ای که در برابرِ triggers از دهانشان بیرون آمد «انگیزه ها» بود. حال اینکه روانشناسان محترم ایران «انگیزه» یا «انگیزش» را به کلمۀ motivation محدود کرده اند امری فنی است و به قول اقتصاددانان چسبندگی هم دارد و شاید به راحتی نتوان از آن دست کشید. ولی با توجه به معنای «انگیزه» و مشتقاتش در متونی که من دیده ام و توضیحی که در پیشگفتار داده ام فکر می کنم خطای غیرقابل بخشایشی مرتکب نشده باشم. باوجود این، دقت نظر و دغدغۀ علمی ایشان را می ستایم و برایشان آرزوی توفیق و تندرستی می کنم.
سلام قیمت کتاب با ارسال هست؟؟؟
سلام. ضمن تشکر از آقای وارثی و انتشارات آریاناقلم برای ترجمه و نشر ،
با مطالعه pdf صفحاتی از کتاب متوجه شدم مترجم محترم واژهی انگیزه را معادل فارسی مناسبتری برای تریگر دانستهاند.انگیزه و تریگر در روانشناسی،روانشناسیِ رفتار و رفتارشناسی، دارای معانی متفاوت بوده و نیز به عوامل متفاوت اشاره دارند.علاوه بر «ماشه» و «چکاننده» واژههای «ماشهچکان» و «راهانداز»نیز برای ترجمهی «تریگر» کاربرد دارند که به نظرم «راه انداز» می توانست معادل مناسبتر و دقیقتری باشد.
سلام و روز بخیر
از توجه و اظهارنظرتان سپاسگزاریم. پیام شما را به مترجم کتاب، جناب آقای وارثی منتقل خواهیم کرد. و پاسخ ایشان را هم قرار خواهیم داد. اما تا آنجا که در جریان و مطلع هستیم ایشان واژههای متعددی از جمله تلنگر، محرک و ماشهچکان و … در کل بافت و محتوای متن بررسی کردند و با آگاهی نهایتا واژه انگیره را که یکی از معنایی بود را برگزیدند.